تبليغاتX
تك نوشته هايي در گذر زندگي
نفرين، پيام آور درماندگي‌ست و دشنام، براي او برادري‌ست حقير...

اين جمله اي از كتاب "بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم" نادر ابراهيميه...

چرا اينجا آوردمش، چون چند روزي يكي كه يه روزي يك دوستِ خيلي خوب بود،از تمام وسايل ارتباطي استفاده مي كنه تا نفرتش از من رو نشون بده و هر چي كه دلش ميخواد ميگه، اين جمله خيلي بهم كمك كرده كه بهش هيچي نگم تا الان ولي نمي دونم تا كي مي تونم تحمل كنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:50 توسط پدرام |

يك شباهت جالب يونان با ايران اينه كه ايران و يونان هر دوشون به فرهنگ و تاريخشون مينازن، يوناني ها ميگن كه پارلمان از اونجا شروع شده، فلسفه و يا المپيك هم آغاز گرش در اونجا بودن اما اگر بپرسين الان چي؟؟ اون چيزي كه من ديدم، بي قانوني در ميان اونها بود خيلي زياد...

خلاصه شب ساعت ۱ كه به هتل رسيدم خودم رو آماده كردم كه ۵ صبح بيان دنبالم و برم به جزيره سانتوريني، خوب شما هم اگر مبلغ ۵۱۵ يورو داده بودين انتظار داشتين كه سرويس هاي خيلي خوبي بگيريد. اما دريغ... اولا كه فكر مي كردم سفر با كشتي يك سفر ۲ يا ۳ ساعتست كه بعدا فهميدم ۸ ساعت سفره. رفتم و بليط كشتي رو كه گرفتم ديدم نوشته كلاس اكونومي، فكر كردم مثل هواپيما خوب يك صندلي داري ولي اشتباه فكر مي كردم و وقتي وارد كشتي شدم ما رو راهنمايي كردن به فضايي كه در حقيقت صندلي هاي فست فود بود و بايد روي اون صندلي ها از ساعت ۷ صبح تا سه و نيم بعد از ظهر تحمل مي كردي... واقعا وحشتناك بود.

در نهايت به جزيره رسيديم. جزيره اي زيبا كه قرار بود زيباترين غروب خورشيد رو داشته باشه. اونجا كه رسيدم يك ماشين منتظرم بود و من رو رسوند به هتل... هتل من دقيقا روبروي جايي بود كه خورشيد غروب مي كرد.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 2:12 توسط پدرام |

با توجه به اينكه يك كنفرانس در يونان داشتم ميخواستم سفر كنم به يونان، برنامه ريزي كردم  و با كلي التماس و خواهش و درخواست از دانشگاه يك مجوز ۲۱ روزه گرفتم واسه سازمان نظام وظيفه كه بهم براي ۲۱ روز اجازه خروج از كشور بدن. خوشحال برنامه ريزي كردم كه ۱۲ تا ۱۴ روز رو تو اروپا سر كنم و علاوه بر يونان، فرانسه و ايتاليا هم سركي بكشم. اما...

رفتم سفارت يونان و جالبناك برخورد اونها بود، در نهايت به من يك ويزاي ۸ روزه شينگن دادن بعد از كلي رفت و آمد و از اين حرفها. با خودم گفتم اشكالي نداره تو اين هشت روز علاوه بر يونان يك سفر به ايتاليا هم مي كنم. موقعيكه داشتم مي رفتم يكي از دوستانم گفت كه ۸ روز واسه دو تا كشور كمه، همون بهتر كه فقط يونان بموني.

به هر حال ۲۰ سپتامبر ساعت ۵ صبح از فرودگاه امام ايران رفتم دوبي و ساعت فكر كنم حول و حوش ۹ بود كه از اونجا رفتم، آتن. ساعت تقريبا نزديك ۳ بود رسيدم، ميخواستم بليط بگيرم واسه فرداش واسه ايتاليا اما نتونستم باجه رو پيدا كنم و گفتم اشكال نداره ميرم توي شهر و ميخرم.

سوار تاكسي شدم و ادرس دادم، جاتون خالي تاكسي مثل لاك پشت حركت مي كرد و هرچي ماشين بود اومد و سبقت گرفت و من هي داشتم صفحه تاكسي متر رو ميديدم كه داره يورو بالا ميره. به هر حال بعد از ۴۰ دقيقه مارو سر كوچه هتل پياده كرد، در حاليكه تاكسي متر ۲۲.۵ يورو نشون ميداد ايشون از ما ۳۵ يورو گرفتم، دليلشو كه پرسيدم گفت پول ورودي به فرودگاه و پول عوارض بزرگراه، ميشه ۱۰ يورو بقيش هم كه ميشه انعامم، نكته جالب اين بود كه پول عوارض چيزي درحدود ۲ يورو بود و فكر نمي كنم فرودگاه هم بيشتر از اين از تاكسي ها بگيره. به هر حال گفتم اولشه رسيدم و خون خودم خوب نيست كثيف كنم، پولو دادم و رفتم هتل.

خسته شده بود از معطلي تو فرودگاه دوبي و هواپيما پس خوابيدم، بيدار كه شدم ديدم ساعت تقريبا ۱۰ شب شده و رفتم تو هتل شام خوردم و منظره رو ديدم، صبح فرداش كه قرار بود برم ايتاليا با خودم فكر كردم امروز رو هم هتل بمونم و آتن رو بگردم فردا ميرم. اما هتل اتاق نداشت، بنابراين تمام وسايلم رو جمع كردم و ساعت ۱۲ اومدم كه اتاق رو تحويل بدم گفتم، يك اتاق داريم. و من برگشتم به اتاقم.

واسه شب يك تور آتن در شب رزرو كردم، بعدش رفتم به ديدار خيابونهاي آتن، بليط خوب براي ايتاليا گير نياوردم و تصميم گرفتم به يكي از جزاير يونان سفر كنم. عصر يك تور رزرو كردم واسه جزيره اي به نام سانتوريني.... و بعدش رفتم شب در آتن. نكته جالب اين بود كه كل اين تور يك مسافرت يك ساعته با اتوبوس در آتن بود كه حتي سرعتش رو كم نمي كرد تا از جاهاي ديدني عكس بگيريم و در نهايت با يك شام نه چندان مناسب در يك رستوران كه البته موزيك زيبا و رقص هاي يوناني قشنگي داشت به پايان رسيد و من شب به هتل رسيدم.

بقيشو بعدن مي نويسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 3:18 توسط پدرام |

خوب بعد از چندين ماه زندگي و كار و درس و مشغولي دو هفته اي رو رفتم سفر.

سفري خاطره انگيز به يونان و زيبا به اوگاندا. مي نويسم در بارش

فعلا اين پست براي اينكه وبلاگم فعال شه

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:29 توسط پدرام |

فلم دوستاي من خيلي قشنگتر از منه، اين چيزي كه در ادامه ميارم پست يكي از دوستامه كه واسم گذاشته بود. اگر خواست خودش ميگه كه كي بوده...

تولد یعنی یک اتفاق تازه
فکرشو بکن سی تا شمع روی یک کیک کوچیک روشن کنی
و قبل از فوت کردنشون خیره بمونی به دونه دونه اون شمع ها
هرکدومش خاطره یک ساله
خاطره گذشت 365 روز ، 365 طلوع و غروب و خاطره ،
و فوت کردن این شمع ها یعنی به سلامت ، یعنی خداحافظ ، یعنی فوت ، یعنی باد بردش ،
به همین سادگی که یه شمع رو فوت می کنی ، یک سال از عمرت هم تموم میشه و شعله اش خاموش میشه ، می بینی چه ساده است ؟!
شمع ها به نیمه میرسه و دلت نمیاد خاموششون کنی ، آخه اینا همش خاطره است ، روزهای خوبه ، حتی روزهای تلخش هم خوبه ، چطور میشه با یه فوت سی سال رو به باد سپرد ؟
نمیدونم تلخه یا شیرین ، نمیدونم شیرینی این کیک ( که اگه داشته باشي ) می تونه تلخی از دست دادن سی سال رو شیرین کنه یا نه ؟
باید دلو به دریا زد دیگه ...
فوووت ...

اما من امسال رو اون كيك كوچيك كه با ژله زرد رنگ تزيين شده بود يك عدد ۳۰ گذاشتم بجاي ۳۰ تا شمع.....

دوستاي خوبي دورم بودن، باهاشون عكس انداختم كه خاطرم بمونه تولد سي سالگيم. خيلي دلم ميخواست پيش خانوادم باشم اما نشد كه بشه....

جاي همه دوستاي ديگم چه مجازي و چه واقعي خالي بود اما خونه كوچيك من متاسفانه جاي همه رو نداشت.

مرسي از همه تبريك هايي كه واسم فرستادين، آرزو، رواني، علي، مودي، سارا، شهلا، احسان، عزيز مزرعه و مرتضي و ...

راستي از دو سه نفر از دوستام كه انتظار شنيدن تبريك تولد ازشون بودم هيچ خبري نشد....

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:23 توسط پدرام |

بالاخره اون روز ترسناك رسيد، از فردا ميرم تو دهه سوم زندگيم... يعني ديگه جوون نيستم؟؟؟؟

سال قبل پستي نوشته بودم به نام تولدم مبارك يك كمش رو اينجا ميارم...

""""""""""دو روز پيش شدم ۲۹ ساله، يك سال ديگه مونده تا برسم به ۳۰. ترس دارههههه 

 به اين فكر مي كنم كه يك سال ديگه ۳۰ ساله ميشم و هنوز بزرگ نشدم. شايد ۳۰ ساله كه شدم بزرگ شم و شايد هم ۴۰ ساله شايد هم هيچوقت

به نظر ميرسه سن بلوغ كامل واسه خانومها ۳۰ سالگي و واسه آقايون ۴۰ سالگي.

اما تولد سي سالگيم رو حتما مفصل مي گيرم تا جبران تولد امسالم بشه، امسال من تنها بودم روز تولدم، بدون هيچ تفريحي و برنامه خاصي كه همه ناشي از تنهايي بود. تنها چيزي كه دلم رو خوش مي كرد تبريك دوستانم بود، اگرچه انتظار تبريك هاي بيشتري رو داشتم. """""""""""

امسال تبريك ها شروع شده، اما نمي دونم تا كي ادامه خواهد داشت، ايرانم. خونم كوچيكه واسه همين مهمون زيادي نتونستم دعوت كنم، سه چهار تا از دوستام و همسرانشون رو ميخوام دور خودم جمع كنم..... شامي بخوريم و حرفي بزنيم و شايد كيكي، شايد بعضي هاشون هم ندونن كه حتي تولدمه

اما حتما بهتر از سال قبل خواهد بود........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 7:36 توسط پدرام |

رابطه دختر و پسر در كشور ما هم خيلي جالبه...

تو اين رابطه پسر همه كار بايد بكنه براي دختر، همه مسئوليت ها بر عهده پسره و دختر فقط اين افتخار رو مي ده كه با يك پسر دوست ميشه.

خوب قاعدتا اين دوستي اگر خوب پيش بره، دو طرف از اين رابطه مي تونن لذت ببرن، وقتشون رو با هم صرف كنن و از زيبايي هاي زندگي استفاده كنن. اما هميشه دخترها به دنبال اينن كه خوب اگر اين پسر خوبه و مي تونيم با هم لذت ببريم، چرا براي هميشه نداشته باشمش. يعني وقتي كه يك دختر با يك پسر دوست ميشه، در حقيقت احساس مي كنه مالك اون شده و مالكيت بهتره مادام العمر باشه...

حالا يه دفعه اتفاقاتي مي افته كه بنا به دلايلي بايد اين رابطه تموم شه. در اينجا معمولا آدم بده قصه پسر و اون كسي كه ضرر كرده دختر خانومه... يكي نيست بگه همه كارا رو كه پسر كرده، اگر بنا به احساس و زمان گذاشتن باشه هم كه هر دو اينكار رو كردن، پس چرا پسرا هميشه محكومن....

اين تجربه منه، شايد تجربه ديگران تفاوت كنه. اما من هميشه بدون هيچ وعده اي وارد دوستي ميشم، فريب نمي دهم، فقط سعي مي كنم كاري كنم كه به جفتمون خوش بگذره، اما موقعيكه به پايان داستان ميرسه، من ميشم آقا غوله بده داستان كه خيلي بي احساسم و هزار جور بد و بيراه و نفرين نصيبم ميشه....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:47 توسط پدرام |

گفتم:« آدم ها می آیند و می روند. از هرکسی چیزی می ماند اما. با هر کدام چیزی را تجربه می کنی ، می چشی و می بینی که بعد از رفتن شان می ماند.  از یکی « شگفت انگیزیِ زبان عربی» می ماند ، از یکی « جادوی رقص سالسا». از یکی « لئونارد کوهن در جاده ی خلوت» ، از یکی « عتیقه فروشی خیابان ویلا » ، از یکی «سیب نقره ای کورش یغمایی» و از یکی هم آسانسور، که انگار برای بوسه های یواشکی و ملتهب و کوتاه و عمیق ساخته شده.

این ماندگار ها اول هایش کمی درد دارند البته. بعد از رفتن ها. اما کم کم خودشان می شوند گوشه و کنار ِ لذت بخش زندگی ات.

 

اين مطلب رو از وبلاگ حوا برداشتم، چون خوشم اومد اينجا نوشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 5:29 توسط پدرام |

متن زير از وب سايت مكتوب برداشتم....

کتاب خاموشی دریا نوشته ورکور، ترجمه حسن شهید نورایی است كه در خرداد ماه سال 1347 منتشر شده است...
بر خاموشی دریا دیباچه ای نوشته شده است. دیباچه با این عبارات تمام می شود:
" فکر می کنم که چند روز پیش در دشت های ما غلتک های چدنی سنگینی روی گندم بهاره کشیده اند.
کسانی که بر کار زراعت واقف نیستند شاید خیال می کردند که جوانه های تازه گندم در آن میان خرد شده و آینده خرمنی نخواهد داد.
ولی مثل هر سال، روستائیان ولایت ما قطعا به خود گفته اند:
با این عمل ریشه ها در خاکی عمیق تر جای می گیرد و سبزه محکم تر می روید."

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:38 توسط پدرام |

اين روزا چون ماشين ندارم بيشتر با آژانس و تاكسي اينور اونور ميرم.

چند تا نكته خيلي جالب،

اول اين كه كه آژانس ها هنگام گرفتن مسافر ناز مي كنن، رفته بودم جلو در آژانس گفتم يك ماشين ميخوام گفت: واسه كجا، وقتي مقصد رو گفتم، زيرچشمي ديدم راننده با ناز و اشاره داره ميگه، من نمي رم ها.... واسم خيلي خيلي جالب بود.... چون مقصد فاصلش زياد بود ايشون تنبليشون ميومد رانندگي كنن... احتمالا من اشتباه رفته بودم يه جاي ديگه....

رانندگي رانندگان تاكسي واقعا وحشت ناكه، به همين دليل من به جاي اينكه به خيابون نيگا كنم سعي مي كنم به اطرافم نيگا كنم تا شايد چيز جذابي ببينم، تا حالا كه چيز خاصي البته ديده نشده است...

چون احساس مي كنم اين پست من خيلي كسالت آوره در ادامه متن يكي از نامه هاي الكترونيكي كه واسم فرستاده شده ميارم.. گويا اينها آموخته هاي گابريل گارسيا ماركز هستش، راستي اگه كسي اهل كتابه و تا حال كتاب صد سال تنهايي اين نويسنده البته ترجمه بهمن فرزانه رو نخونده بهش پيشنهاد مي كنم حتما بخونه...

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:8 توسط پدرام |